من معمولا حرفامو با نیچه میگه شروع میکنم. چون اینجوری بیشتر دقت میکنن. مثلا نیچه میگه: وقتی به اطرافت نگاه میکنی و میبینی چقدر دنیای الان سیاه و غمگینه و چقدر غرق در ناامیدی و استیصال هستی و هیچ کاری هم از دستت بر نمیاد، میری تو حیاط ، زیر تنها درختی که هنوز یکمی سبزه و میتونی بهش تکیه کنی. سیگارتو روشن میکنی ، هوا ابری و گرفته است. یه کام سنگین میگیری فکر میکنی که سهم تو از این دنیا چیه ؟ تو، کجای این پازل پیچیده و مبهم و پر میکنی، اصلا قرار هست که نقشی داشته باشی!؟ یه کلاغ رو شاخه ی بالا سرت نشسته. نگاهش میکنی . یه کام سنگین دیگه میگیری ، دنیای رو به زوال به جای بلبل ، کلاغ داره که با صدای شومش قار قار میکنه. دوباره به کلاغ نگاهی میکنی کلاغ هم بهت نگاه میکنه . با خودت میگی دیگه بسه اینهمه خستگی و بلاتکلیفی. من دلم واسه آواز قناری تنگ شده. با نگاهت به کلاغ تلقین میکنی که من اگه اراده کنم میتونم دنیامو نجات بدم. میتونم کاری کنم رنگین کمون امید ،آسمون زندگیه منو زیبا کنه.کلاغ بهت خیره شده. حس عجیبی تو چشماش هست. انگار حرفاتو میفهمه.تو مصمم بهش نگاه میکنی و پلک از پلک بر نمیداری که یهو میبینی یه مایع سفید و زرد رنگه غلیظ و چسبناک میخوره وسط پیشونیت. کلاغ در حالی که هنوز باهات چشم تو چشمه میگه : شل کن بابا، بهمن دولیتو زود بکش ، دودش خفه امون کرد!!! قسمتی از بوم رنگ...